تبليغاتX
... یادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست

... یادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست

 

سلام ...

من امروز یه وبلاگ جدید توی پرشین بلاگ درست کردم ...

با یه حال و هوای جدید ...

 و متاسفم که آدرسشو نمی تونم اینجا بذارم !

اول می خواستم آدرس همین وبلاگ رو عوض کنم ، طوری که آرشیوم از بین نره ...

ولی بلد نبودم و گفتم به درد سرش نمی ارزه که بخوام یاد بگیرم !!!

آخرشم با اینکه خیلی این وبلاگو دوست داشتم ، ولی پا گذاشتم روی دلم و برای تنوع

بیشتر رفتم سراغ پرشین بلاگ ناس ناسی !

وای تازه ما امروز اسباب کشی هم داشتیم . ولی من اومدم خونه نازیلا دوستم و ترتیبشو

دادم . و ما امشب به اون یکی خونه جدیده می رویممممممممممممممممم ...

نتیجه : امروز هم اسباب کشی داشتیم و هم وبلاگ کشی ! هردوتاشون نو شدن ...

و اما اینکه چرا این وبلاگو الان حذف نمی کنم ، خواستم که غریبه ی طفلکی بیاد اینجا

و یه کم بیشتر عقده هاش رو خالی کنه ...

آخه می دونین که دوست جونا آدمای اینطوری مریض هستن و خودشون اینو نمی پذیرن و

باید حتما یه جوری خودشون رو تخلیه ی روحی و روانی کنن ...

آخی ... نازی غریبه ... حیوونی ... تو خوب می شی ... ما هممون واست دعا می کنیم ...

فقط کافیه که خودت بخوای ...

یکی از علائم دیگه بیماریت اینه که اینقدر ترسو و حقیری که جرات نمی کنی اسم واقعیتو

 بنویسی و منم با اینکه مطمئنم کی هستی ، ولی بیشتر از این کوچیکت نمی کنم ...

آره ... با خودتم که الان از شدت عصبانیت و اینکه چقدر بی عرضه ای ، آتیش از گوشات

زده بیرون ... من می دونم دلت از کجا پره !!!

واگه بخوام بگم ، این تویی که آبروت می ره و ضایع می شی ، نه من !!!

ولی اصلا راه مناسبی رو برای وا شدن عقده هات انتخاب نکردی ...

خری دیگه ... تقصیر خودتم نیست ... خری عسیسم ... این یکی رو استثنا باید بفهمی

چی می گم ...!؟

ولی تو می تونی و باید به خودت کمک کنی تا خوب بشی ...

 

و در آخر اینکه :

روزای خوبی رو توی این وبلاگ ثبت کرده بودم و خاطره های زیادی داشتم ،

ولی آدمی باید قبول کنه که نمی شه توی این دنیا به هیچی دل بست ...

و این طبیعت انسانه که بتونه خودشو با هر شرایطی وقف بده ...

 

عشقتون ابدی و ایمانتون پایدار ؛

 

                                       در پناه خدا ...

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 15:5 توسط مهسا گلی |


من از تو لبریزم ...

                                و اگر نباشی ؛

مثل بعد از ظهرهای پاییزم !!!

                                من از تو اعتبار می گیرم ...

مثل ابرها از اقیانوس ،

                               مثل بغض ها و اشک ها از دلتنگی ؛

مثل شکوفه ها و برگ ها از بهار ...

                               من از تو لبریزم ...!

                   

 

نگاهت نگرشی سیری نا پذیر است ...

بی پایان و بدون خط انتها !!!

در چشمانت غرق می شوم و در دل می گویم :

            اگر آینه چشمانش تکه تکه هم بشود ، باز من خودم را فقط در آن تماشا می کنم ...!

 

 

 

بعدن نوشت : به خاطر لیلای نازنینم قالب وبلاگمو عوض کردم. وقتی دیروز اس ام اس داد که

این قالب وبلاگت خیلی چیز ... شده و من خسته شدم ، چون خیلی واسم عزیز بود ، منم قالبو

عوض کردم.حالا بهتر شد لی لی جونم !؟

اگه دوست نداری تا اینم عوض کنم ؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 11:14 توسط مهسا گلی


وقتی من و تو را به خاک بسپارند ،

هردو سرد و بی حس و چهره هایمان پوشیده در نقاب خاک ؛

چه کنیم ...!؟

تو بی من ، من بی تو ...

من نمی توانم تاب بیاورم که تو قبل از من بمیری و نمی توانم اشک های تورا

به خاطر مرگ خویش مجسم کنم ...

 

                                                   ما چه تنهاییم ...!!!

 

       چه می توان کرد تا یک تن شویم !؟

    

                                                                             تو با من و من با تو ...

 

بخواهی نخواهی تا ابد عاشقتم

بعدن نوشت ۱ :

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آزیتا جونم پیدا شد ...

آزیتا ی نازم خیلی دوشت دالم  دیگه نری و پیدات نشه آزیتاااااااااااااااااااا

بعدن نوشت ۲ :

مارتا ی مهلبونم انگار حالت خیلی بده ! چی شده خانم خانمااااااااا

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 11:22 توسط مهسا گلی


کاش می شد پرنده بودیم توی دست آسمون

تا برای هم می ساختیم از پرامون آشیون

من برای تو می ساختم سقفی از بال و پرم ،

تو می ذاشتی عاشقونه پرت رو ، زیر سرم !

وای اگه پرنده بودیم ، تورو با خودم می بردم

وقتی با تو می پریدم ، آسمون کم می آوردم...

نمی ذاشتم شوق پرواز تو دلامون بره از یاد

تورو با خودم می بردم جایی که نباشه صیاد ...

توفقط باید بمونی ای پناه آخر من

تا که پرپر نشه بی تو همه ی بال و پر من

کاش می شد پرنده بودیم توی دست آسمون

تا برای هم می ساختیم از پرامون آشیون

من برای تو می ساختم سقفی از بال و پرم ،

تو می ذاشتی عاشقونه پرت رو ، زیر سرم !

وای نگو این فقط یه خوابه ، من و تو پرنده نیستیم ...

وقتی همدیگرو داریم ، نگو ما برنده نیستیم !!!

ما می تونیم از محبت با هم آسمون بسازیم

حتی با دستای خالی ، باهم آشیون بسازیم...!

 

 

پ.ن1:دوست جونا من همتونو دوست دارم !!!

پ.ن2:مارتا یی تو چگد مهلبونی دخمله گلمممممممممممممممممممممم ...

خانمی دیدم یه مدته نیستی !!! نفسم من بمیرم نبینم حال تو بده !

خوشملم چت شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من جوابتو توی وبلاگ نانازی نوشتم.خوندی عسیسم ؟؟؟

پ.ن3:تولد بهی مبارک لی لی جونم . (شرمنده علوس خانم ! تبریک منو با تاخیر بپذیر . )

لی لی فکر کنم اس ام اسای من بهت نمی رسه . منو از حال خودت بی خبر نذار ...

گلی نی نی کوشولو نشین قهر کنیناااااااااااااااااااااااااااااا !

پ.ن4:نمی دونم چرا بعضیا می یان توی قسمت نظرات حرفای یه جوری ای می زنن !!!

یعنی حرفای عجیب و غریب ... من این وبلاگو فقط واسه این تا حالا حفظ کردم که حرفام ، دلتنگیام ،

خاطراتم یا هر چیز دیگه رو بنویسم. و اصلا هم با هیشکی دعوا ندارم !!!

ولی نمی دونم چرا بعضیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن5: اصلا مهم نیست که آدم چند تا دوست جون توی قسمت پیوندهای وبلاگش داشته باشه ،

مهم اینه که همیشه جویای حال همون تعداد کم هم باشه !

اما چند تا از دوست جونای من که وبلاگ ندارن هم باید بهشون بگم که واسم عزیزن و من نمی تونم

ادعا کنم که همیشه به یادشون هستم ، ولی می تونم این ادعا رو بکنم که حتی وقتایی هم که به یادشون

نیستم ، بازم دوسشون دارم ...

( مارتا، گلی و مهنوش که منو با نظر خصوصیاشون ساپورت می کنن ،

و غیره ... )

پ.ن6:من نمی دونم چرا اینگده نیلویی رو دوست می دارم !!!

پ.ن7: هیشکی نمی دونه آزیتا کجاستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آزیتا کجا رفتی که هیشکی ازت خبر نداره ؟؟؟ نکنه توهم با امین رفتی !؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 12:30 توسط مهسا گلی


و من تورا به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر ...

من تورا به کسی هدیه می دهم که صدای تورا از هزار فرسنگ راه دور ،

در خشم ، در مهربانی ، در دلتنگی و هزار همهمه ی دنیا ؛

یکه و تنها بشناسد ...

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوت های عاشقانه ی

این گل معصوم را بداند و ترنم دلپذیر هر آهنگ و هر نجوای کوچک ، برایش یک خاطره مشترک

باشد ...

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است و یا آن دلی که

من برایش می میرم ، سرد و بارانی است ...

ای بهانه زنده بودنم ؛

تو را عاشقانه به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از دوبار دیدن تو ، بازهم به دیوانگی و بی پروایی

اولین نگاه من بتپد ...

همان طور عاشق ، همان طور مبهوت وقار و جمال بی مثالت !

آیا کسی پیدا خواهد شد از من مهربان تر و عاشق تر برای تو ...!؟

من تو را سخاوتمندانه به خود خواهم بخشید ...

تورا فقط و فقط به قلب عاشقم هدیه خواهم داد !!!

 

پ.ن1: من دلم واسه آزیتام تنگ شده ! آزیتا من نگرانتم خانمی ... کجایی !؟

پ.ن2:افشار ؟؟؟

پ.ن3:مارتا جونی اگه اومدی بدون خیلی دوشت دالممممممممممممممم !

پ.ن4:لی لی بهترین روزو واسش می سازی ... مثه همیشه نازنینم ... من مطمئنم !

قضیه شرمندگی و اون حرفا که گفتم یادت نره دخمل عسلی .

پ.ن5:امروز تفلده آبجی مریممه، می خوایم واسش بترکونیم ! یه جوری که خاطره انگیزترین تفلد

عمرش بشه ...

پ.ن6 : یکی واسه من اینو گذاشته بود توی قسمت نظرات و اسمشم ننوشته بود . شاید می دونسته من

عاشق این عکسم و تا می بینمش دلم ضعف می ره واسش ... شایددددددددددد !!!

www.blogfa.com/photo/p/padeshah2005.jpg

پ.ن7: دوست جون جونی قسمت درباره وبلاگو بخون گلم .

پ.ن8:من فیلم دعوت رو سینما دیدم. چون فیلمای معناگرا و واقعی رو دوست می دارم ،

ازش خوشم اومد... توصیه می کنم برید ببینین ... بعیده پشیمون بشین ...

اصلا کاش می شد از صبح تا شب بشینم فیلم ببینم ... چرا مرض فیلم دارم من ؟؟؟

تازه بعدشم رفتیم نقد فیلم !!! اینگده حرفیدم که کف کردم ...

و در آخر :

بوس واسه همه :

لی لی ، مارتا ، آزیتا ، نانازی بانو ، نیلوفر ، نینا ، دخترک ، شهرزاد ، خرس پشمالو و غیره !!!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 9:30 توسط مهسا گلی


سلام دوست جونام ...

امشب یه جورایی حسابی هوایی شدم ...!وقتی رفتم وبلاگ نانازی رو خوندم ، منم یاد بچگیام افتادم ...

اون موقع ها خیلی سر خوش بودم ... یه دخمل شیطون بودم که از دیوارراست بالا می رفت و همیشه هم واسه کاراش تنبیه می شد ...

 ولی در عین حالحسابی شیرین زبون و دوست داشتنی که به جرات می تونم بگم پیش همه محبوب بودم ...

اصلا یادمه وقتی یکی می یومد خونمون ، اصلا سراغ دوتا آبجی بزرگامونمی گرفتن !

 ولی اگه من نبودم جای خالیم خیلی حس می شد ... باور کنین اصلا نمی خوام تعریف خودمو بکنم ،

 ولی هنوزم که هنوزه همه به خاطر دوران کودکیم واخلاقای عجیب و غریبم دوستم دارن !!!

 

هنوزم بیشتره همون اخلاقارو دارم ...باباییم یه دایی داشت که خیلی مهربون بود ( البته هنوزم هست )

 غیر ممکن بود که همزمان یه جا باشیم و من توی بغلش یا کنارش نباشم !

حتی تا وقتی که من بزرگ شدم ، این عادتو داشت ... ولی من دیگه خیلی خجالت می کشیدم و تا بغلم می کرد ، تا بناگوش سرخ می شدم ... آخه دوتا پسر بزرگ هم داشت که همیشه یه جوری نگاه می کردن و من بیشتر آب می شدم و نگاه یکیشون روز به روز سنگین تر می شد ...

حتی تموم مغازه دارهای محل هم منو می شناختند... البته من همیشه با مامانی یا باباییم می رفتم ، ولی اگه یه بار باهاشون نبودم ، همه سراغمو می گرفتن ...

یه بار یکیشون لپ منو کشید و گفت چطوری توپولو !؟ واااااای منو می گی ؟؟؟

کاردم می زدی خونم در نمی یومد ... آخه اصلنم از این لوس بازیا خوشم نمی یومد و واسه همینم دیگه هیچ وقت نرفتم اون مغازه !

خوب دوران کودکی من همش توی شهر اهواز بود ... اصلا ما کلا هممون صادره از اهوازیم ! ولی خوب به خاطر یه سری شرایط به اصفهان نقل مکان کردیم .

اهواز که بودیم یه خونه ی خیلی بزرگ داشتیم که تقریبا دو قسمت بود و یه قسمتش مامان بزرگ خدا بیامرزم و دوتا عمه هام زندگی می کردن و اون موقع هنوزعمه هام مجرد بودن ...  و اینکه همه می گن من چرا اینقدر پسر عموهام رو دوست دارم و ما اینقدر با هم صمیمی هستیم ، دلیلش چیزی به جز این نبود که ما تموم دوران کودکیمون باهم بودیم ...

حتی توی تموم عکسای بچگیمون هم همیشه هممون کنار هم بودیم.

من و مهدی ( داداشم ) و رضا و علی پسر عموها !

و گاهی اوقاتم آبجی مریم وارد جمعمون می شد ، ولی حضورش همیشگی نبود ...

و سحر ( دختر عمه ام ) بر عکس الان که اینقدر منو دوست داره و باهام صمیمیه ، کوشولو که بودیم خیلی بهمون حسودی می کرد و همیشه اصطلاحا باهامون قهر بود !

ولی خوب منم از همون بچگی یه رگ غرورو داشتم و وقتی می رفت توی فاز قهرو قیافه گیری ، اصلا تحویلش نمی گرفتم !

وقتی عمه هام ازدواج کردن پشت سر هم و بعد از فوت مادر بزرگ مهربونم ، ماهم از اون خونه رفتیم ... خیلی توی اون خونه خاطره داشتیم ! هممون ... یه اتاق آخر ساختمون بود که هیچکدوم از ما بچه ها جرات نداشتیم تهنایی بریم اونجا ، ولی یه بابابزرگ خیلی مهربون و ماه داشتم که الان بین ما نیست اونم ... وقتی می یومد خونمون، همش کارمون این بود که بریم توی همون اتاق و همش بازی کنیم ... خدا رحمتش کنه ... با هر سازی که ما می زدیم می رقصید ... جواهر بود واقعا ...

مامان بازی که می کردیم ، نی نی می شد و ماهم هر فیلمی که داشتیم سرش پیاده می کردیم ... چقدر موهاشو شونه می کردیم ، الکی مریض می شد و ما بهش آمپول می زدیم ، غذا بهش می دادیم ... دیگه هیچ کجا مثه بابا بزرگمو ندیدم که در عین پیری اینقدر با حوصله و مهلبون بود ...

یه جور خیلی فجیعی هنوز مزه اش زیر زبونمه و دلم می خواد نصف عمرمو بدم و فقط یه

لحظه برگردم به اون روزا و دوران شیرین کودکی ...

خوب داشتم می گفتم که از اون خونه رفتیم ... توی یه خونه ی آپارتمانی و عموم اینا خونشون توی مجتمع روبرویی ما بود و فاصله اش کمتر از 2دقیقه بود !

مدرسه های همه ما خیلی به هم نزدیک بود و برعکس خیلی از خونه دور ...

سال اول سرویس داشتیم ولی سال بعد دیگه هیشکی حاضر نشد سرویس ما بشه ...

واسه همین یه هفته بابام همه مارو می برد و یه هفته عموم ! عین مغولا می ریختیم توی ماشین و اینقدر سرو صدا و جنجال به پا می کردیم تا برسیم ...

محل کار بابام خیلی خیلی به مدارس ما نزدیک بود و روزایی که نوبت باباییم بود ، ما همه می رفتیم اونجا و یکی یکی جمع می شدیم ، تا برگردیم خونه !

بابام رییس یه بیمارستان دولتی بود و واسه همین یه اتاق بزرگ واسه خودش داشت و بخش اداری هم با بخش بیماران جدا بود و ما اونجا یه جورایی پادشاهی می کردیم ...

کسی که جرات نداشت جلومونو بگیره ، ولی اگه هم همچین اتفاقی می افتاد ، تا می گفتم من دختر آقای ... هستم ، کلی تحویلمون می گرفتن !

وای نمی دونین وقتی یاد اون روزا می افتم چه حس و حال عجیبی پیدا می کنم ... احساس می کنم که خون سریع تر توی رگام گردش می کنه و می تونم امیدوار باشم که هنوزم زندگی زیباست... ولی نه به زیبایی و شیرینیه اون روزا ...

علی پسر عمو کوچیکه بود و از همه خنگولی تر ! آخه یه جورایی خیلی مشنگ بود و اصطلاحا توی باقالیا !!!

همیشه با مهدی چسبیده بودن به هم و در حال خراب کاری کردن و شیطونی کردن ...

تموم اون روزا به همین شیرینی و به همین خوشمزگی گذشت و گذشت و تقویم های ماهم به تندی روزا ورق خود و ما از اون روزا دور شدیم ...

آخ که وقتی قرار شد بیایم اصفهان زندگی کنیم ، چقدر گریه کردیم ... از هم دور شدیم ولی قلبامون و دلامون از همیشه بهم نزدیک تر بود ...

الان هممون بزرگ شدیم ... مهدی و علی که دیگه در تلاشن واسه ورود به دانشگاه ،

رضا دانشجوی رشته مهندسی کشاورزی ، مریم مهندسی شیلات و منم که دیگه دانشجوی سینما !!! ( مثه همیشه مجبورم تاکید کنم به استثنای بازیگری )

الان دیگه فقط سالی چند بار همدیگرو می بینیم ... من هنوزم عاشقونه همشون رو دوست دارم و احساس می کنم یه جورایی خود منن ! بعضیا اینجور دوست داشتنارو درک نمی کنن ... نمی دونم شما می فهمین من چی می گم یا نه !؟

و در آخر...

 بیاین یه وقتایی که با خودمون خلوت می کنیم، به تموم این چیزا فکر کنیم ...

حتی به گذر ثانیه ها و لحظه هایی که دیگه هیچ وقت بر نمی گرده ... اینکه چطوری زندگی کنیم تا در آینده حسرت نخوریم و پشیمون نباشیم ...

من خودم هیچ وقت دلم نمی خواد به دوره ای برگردم که 18 ساله بودم و یه دختره احساساتی ... چون با کارای نسنجیده ام یه طوری رفتار کردم که ضربه بدی خوردم ...

18 تا 19 سالگی روزهای سراسر کابوس شده واسم ! ولی خدارو صدهزار مرتبه شکر الان دیگه مثه اون موقع ها نیستم و خیلی عاقل تر شدم ...

اصلا سن 18تا 20 واسه دخترا پر از بحرانه ... چون خیلی زیاد احساسی هستن و خفن ضربه می خورن . آهای دخترای 18ساله خیلی حواستون باشه ...

بعضی پسرا واقعا گرگای انسان نما هستن و البته بعضی دخملا هم همین طور...

من اصلا نمی خوام اینجا به کسی توهین بشه هاااااااااااااااااااا ... همه حواستونو بدین خلاصه ... من یهو جو گرفتم و مامان بزرگ شدم دوباره !

ولی باور کنین اینا همه تجربه هستن !!!

البته درسته که بزرگترا اصطلاحا چندتا پیرهن بیشتر ما پاره کردن و از این حرفا ، ولی خوب گاهی وقتا آدم می تونه در اوج جوونی هم کلی تجربه کسب کرده باشه ... مگه نه ؟؟؟

خوب دیگه من تا بیشتر از این جو مامان بزرگی نگرفتم ، برم ...

همتونو دوست دارم و به یاد تک تکتون هم هستم دوست جونیای خودم !

پ.ن 1: آزینا جونم کجایی گلی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن 2: لیلای مهلبون خودم همون کاری که گفتمو انجام بده تا وبلاگت از دست اشرار در امان باشه !

پ.ن3: افشار جون فکر کنم منم مجبور شم واسه قسمت نظرات مثه تو سخت گیر بشم ...

پ.ن4:چرا این بلاگفا اینطوریه ؟؟؟ نمی ذاره من واسه بعضی از دوست جونام نظر بدم ...

دوسش ندالمممممممممممممم ... لی لی نشد واسه توهم ... ولی رمزی می گم: من اومدم ولی دوباره برگشتم ...

پ.ن 5: همین الان از شبکه VOA  گل شیفته رو نشون داد.به خاطر اون فیلمه که با دی کاپریو بازی کرده ... من شیفته و دیوونه ی گل شیفته ام ! وقتی فکرشو می کنم که ممکنه دیگه نیاد ایران ، دلم پر می کشه برم پیشش ....................

پ.ن 6 : نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی و نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 23:32 توسط مهسا گلی


سلام ... سلام ... سلام ...

من که حالم حسابی خوبه !!!

امیدوارم حال هرکی که حرفامو می خونه هم خوبه خوب باشه ...

آخه من این چند روز ، توی این شبا حسابی خودمو ساختم ... کلی قول و قرار با

عشقم ، تنها همدمم ، با خدای خودم بستم ...

الهی قربونش بشم که همیشه با آغوش باز از همه بنده هاش استقبال می کنه ...

اگه بگم چقدر بهم کمک کرده ... به خدا هیشکی مثه خودش حرفای دلمو نمی خونه ...

فداش بشممممممممممممممممم ... یه آرامشی به قلبم هدیه کرده که هیشکی نمی تونه حتی

سر سوزنشو بهم بده ... خدا ی مهربونم با این کارات هی منو بیشتر عاشق خودت  می کنی ...

این شبا واسه هرچی دوست جون داشتم دعا کردم ... البته اگه قابل باشم ... واسه تک تک دوستای

دوران مدرسه ، واسه تموم دوستای نتی ، واسه تموم اونا که واقعا همو دوست دارن و می خوان به

عشقشون برسن ... واسه تموم مامان و باباها... و تو عسل بانو ... از خدا خواستم روزی که می فهمی

داری اشتباه می کنی ، خیلی دیر نشده باشه ...

دیگه حسابی بچه مثبت شدم و چسبیدم از حالا به درسام ... آخه می خوام از همین ترم اول بترکونم !!!

نمی خوام تنبل بشم و از درسای دانشگاه عقب بمونم ...

حتی یه کار خیر هم انجام دادم ... آب پاکی رو ریختم روی دست امیر حسین ... برادر شوهر دوستم

نازیلا می شه ( نازی ) . آخه می خوام حالا حالا هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

فقط به درسام برسم ... ولی پسره خله !!! می گه اگه مال یکی دیگه شدی ، اول می رم اونو می کشم ،

بعد خودمو ، بعد تورو ... !!!

قاطی کرده حسابی ... مامان و باباشم اومدن خونه ما یه کم صحبت کردن ... ولی من به باباییم گفتم

که اصلا حالا از این حرفا جلو بچه نزنینننننننننننننننننننننننننننننننننن !!!

به نازی هم گفتم به این توییتی بگو ( همون امیر حسینه که من بش می گم توییتی ) بره دنبال

زندگیش که بچه مردم دو سال دیگه طلبکار نشه !!! والاااااااااااااااا ... بد می گم آخه !؟

ولی توییتی یه چیزی گفته حسابی عشقولانه که من اینجا ذکرش نمی کنم ، چون ممکنه بد آموزی

داشته باشه ...

خلاصههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ...

هر وقت بتونم می یام و می آپم و یه صفایی به وبلاگم و یه حالی هم به شما می دم !

راستی ...........................

لی لی من کلی دل خودمو واسه عروسیه تو و بهی صابون زدم !

دیوونه نشو و خل بازی هم در نیار... من خیلی دلم گرفت از حرفای دیشبت ... لیلی جونم هم تو

گناه داری ، هم بهی ... تو خودت از من عاقل تری ...

خانم گلم خیلی خوشحال شدم که دوباره وبلاگتو راه انداختی ولی دلم می خواد بیام و خاطرات

شیرین تو و بهی رو بخونم ...

خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوست دارم لیلای مهلبونم ...

بهی هم خیلی می خوادت ... من مطمئنم !

پ ن : دوست جونام من اومدم به همتون سر زدم ولی نتونستم نظر بدم !

نمی دونم حالا که من اینقدر دیر به دیر می یام چرا تا می یام بلاگفا قاطی می کنه ...

ولی پیش همتون اومدم ... آزیتای نازم -نانازی بانوی گلم - افشار مهلبونم - نینای نازنین -

دخترک گل گلیم - آیدا بانو و ...................

مارتا عزیزم ممنون از حضور پر مهرت ... مثل همیشه یه دنیا شادم کردی ...

در اولین فرصت می یام توی وبلاگ نانازی واست می گم جریانشو

ودر پایان :

هركه را از دست مي دهيم ، بي آنكه بخواهيم پاره اي از وجود ما را مي برد ...

 پس سعي كن كمتر از دست بدهي تا وجودت صد تكه نشود ...!

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 16:8 توسط مهسا گلی


سلام دوست جونام ...

اول از همه می خوام تفلد خرس مهربونو تبریک بگم . خرس مهربون تفلد 21سالگیت

مبارک ... دیگه بابا بزرگ شدی ... امیدوارم به آرزوهای خوشملت برسی و همیشه پیش

عزیزای دلت باشی ...

و اما در مورد خودمممممممم :

می خوام فقط به درسای دانشگاه برسم ... من خدارو دارم و یه خانواده که از فرشته هم

مهربون ترن ؛ با یه عالمه دوست خوب ...

ممنونم از لی لی نازنینم به خاطر تموم حرفاش و راهنمایی های مثبتش ...

حرفای مارتا هم خیلی تاثیر گذار بود ... یه بارم که نانازی یه راهنمایی کرده بود ،

اونم انجام دادم . * قضیه یه لیوان آب خنک  * و تازه به خودم اومدم و دیدم به به ...

دور و برم چه خبره !!!!!!!!!!!!

کلی برنامه های خوف خوف دارمممممممممممممم ...

هموتونو خیلی دوست دالمممممممممممممممممممممم

آهان ... می خوام یه چیزی به عسل بانو بگم ...

نازنینم مگه کسی با دعای ما آدما می یاد که با نفرین ما بره !؟

شاید بشه با دعا به زور از خدا گرفتش ، ولی دوباره ازت پس می گیره ...

چون خدا کاری نمی کنه که به ضررمون تموم بشه و حتما توی هر کاریش یه حکمتی

هست ... گله مهربونم تو که خودت اینارو بهتر از من می دونی ...

امیدوارم خودت به حرفم برسی ... ولی کاش اون روز دیر نشده باشه ...!!!

ومن تا آخرین صدا از اعماق باورها و عقایدم فریاد می زنم :

به تو سخت محتاجم خدا ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 12:59 توسط مهسا گلی


یادت باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرین برای همه ی عمر! ! !

سلام دوست جونام ...

من الان تازه از بیرون اومدم ... می خواستم از تموم گلای مهربونم تشکر کنم .

اولین تبریک اس ام اسی رو آبجی بزرگم شب بیست و سوم بهم گفت ...

مرسی آبجی گلم ... البته اون که اینجا نمی یاد ، ولی خوب ...

اولین تبریک تلفنی رو 2روز پیش لی لی جونم بهم گفت ... مرسی لیلای مهربونم .

وروز تولدم اولین تبریک تلفنی رو احمدرضا بهم گفت . از خواب بیدارم کرد با تلفنش و

کلی تحویلم گرفت ...و دومیش رو تی تی جونم گفت !

اولین تبریکای بوس بوسی و همراه با هدیه مال مامان و بابا بود !

اولین تبریکای نتی و وبلاگی رو مارتا و آزیتای مهربونم گفتن ... دست گله جفتتون درد نکنه ...

مارتا خودش می دونه چقدر خودشو توی دلم جاکرده و آزیتای نازنینمم که گل کاشت !

فدای وجود مهربونت بشم آزیتا و بوس ویژه واسه مارتا خانمیه گل :

از نانازی جونم ، گل دوست داشتنیم ممنونم ...

زهرا ، پارمیدا ، نازی جونم ، آیدا و خرس پشمالو که خیلی تحویلم گرفت !!!

آبجی مریم مهربونممممممممممممممممممممممممممممممممممم ...

وای سحر که ترکوند ... هم از طرف خودش و هم جواتی و هم ممد !

رضا ی عموم هم که حسابی شرمندم کرد ...

داداش مهدی هم که قربونش برم اینقد اس ام اس بارونم کرد که کم آوردم !

شام بیرون بودیم جاتون خالی دوست جوناممممممممم ...

مامان و بابا که هدیه های نقدی دادن دورادور ...

جیلی بیلی ( احمدرضا ) واسم یه گل خیلی خوشمل و یه عروسک ناناز خریده

بود ...

نازی جون و حسین واسم یه قاب خیلی قشنگ و یه سرویس نقره توپ گرفته بودن ...

امیر حسین که می شه برادر شوهر نازی رو نمی تونم هدیه اش رو بگم ...

آخه یه جورایی هدیه اش خیلی رمانتیک بود !!!

مانیا و کیانا واسم یه عطر با یه عروسک خریده بودن و چقدر بوسم کردن امشب !

آبجی مریمم واسم یه خرس خیلی خیلی خیلی بزرگ و ناناز گرفته بود ...

خیلی بهم خوش گذشت ...

لی لی ممنونم که به فکرمی ... خیلی مهربونی خانمی ...

دوستت دارم با تموم وجودم ...

خرس پشمالو دم توهم گرم !

امشب واقعا احساس کردم که بهترین دوستای دنیارو دارم ...

واسه همتون آرزوی خوشبختی و موفقیت می کنم ...

                                                                     مهسا ...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 0:9 توسط مهسا گلی


نه ... باورم نمی شه که تو منو از یاد ببری ...

تولدم شد بی وفا ؛ از تو نیومد خبری ...

چشمای من خشک شد به در ... حالا کی بی وفاتره !؟؟؟

بال و پرش دادم ولی ، دیگه واسم نمی پره ...

اینو بدون دستای من ، گرمی دستاتو می خواد ...

تورو به عشقمون قسم ، اون روزارو یادت بیاد ...

حتی دیگه خدامونم به دادمون نمی رسه ؛

گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه ...

توروخدا بهش بگین صبر منم سراومده ...

خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده ...!؟

بهش بگین سراغشو من از همه کس می گیرم ...

بهش بگین اگه نیاد ، تو انتظارش می میرم ...!

آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمی زنه !؟

می گن یکی توقلبشه ، جونمو آتیش می زنه ...

فقط خدا ازت می خوام دست توی دستاش بذارم ...

جز آرزوی دیدنش ، هیچ آرزویی ندارم ...

بازم می گم دوست دارم ، کاش عشقمون جون بگیره !

برگرد بیا به کلبمون ، تا سرو سامون بگیره ...

ببخش اگه قسمت نشد توی چشات نگاه کنم ،

یا سر رو شونت بذارم ، اسم تورو صدا کنم ...

تو هم من بذار برو ، اما بدون رسمش نبود ...

جز تو آخه کیو دارم !؟ دلیل رفتنت چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون که نخواست پیشم باشی ، باید خودش صبرم بده ...

خدا گرفتی عشقمو ...؛

                               خوب جواب قلبمو بده !!!!!!!!!!!!!!!

                                                                                         

 

مامان

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 23:39 توسط مهسا گلی


امشب یه جوریم ... این چند روز برعکس همیشه که بی دلیل

گریه می کردم ، دنبال بهونم واسه گریه کردن ...

می دونی ...آخه دلم می سوزه واسه چشمام... انگار باریدن

واسشون شده عادت ...!

وقتی این همه آدم می بینم که بی تفاوت از کنار همه چی می گذرن

و اصلا احساس توی تصمیماشون نقشی نداره ، بهشون حسودیم می شه !

یا بعضی آدما که درست مثله بچه های 5-4ساله هستن که واسه خاطر یه

آبنبات پاروی همه چی می ذارن و مامان و بابا و همه چیزو فراموش می کنن...

وقتی بعضی آدمارو با خودم ، با خانوادم مقایسه می کنم ، اصلا نمی تونم بفهمم

که چرا آدما اینقدر باهم فرق دارن...

بعضیا چرا اینقدر سرد و بی تفاوتن ... چرا اینقدر سیب زمینی اند ...!؟

نمی دونم ... شاید جو خانوادم باعث شده که منم اینقدر زود به همه چی وابسته

بشم و دل ببندم و بعدشم ضربه ی سخت بخورم...

شاید اگه به خاطر مامان و بابای مهربون و خوبم نبود ، تاحالا صدباره با بچگیام

یا یه بلایی سرخودم آورده بودم ، یا گذاشته بودم رفته بودم ...

بیش از 10000000000000بار فکر رفتن رو کردم ... اینکه برم یه جا تا واسه

همیشه تنها باشم ... یه جا که فقط من باشم و خدام ...

ولی همیشه حضور مهربون و نگاه گرم اونا بوده که منو منصرف کرده ...

وقتی یاد کارام می افتم ، یاد دیوونگیام ، یا نصیحتای مامان و بابا که همش به نفعم

بوده و من اصلا اهمیت نمی دادم ، از خودم لجم می گیره ...

همش می گم کاش همون موقع می زدن توی گوشم تا بعضی کارارو انجام نمی دادم ...

اصلا کاش عالم ما آدم بزرگا هم همیشه مثه عالم بچه ها پاک و دوست داشتنی می موند...

کاش دورنگی و ریا زینت قلبامون نمی شد ... کاش همه مثه آسمون بودم ...

واما من ... که همیشه همه رو مثل خودم می دیدم و واسه ی این موضوع چقدر اذیت شدم.

شاید خیلی نامردی ها در حقم کردن که اصلا حقم نبود ...

همیشه سادگیه دلم کار دستم می ده ... وبی معرفتی آدما واقعا قلبمو به درد می یاره ...

من از کسی توقع زیادی ندارم ... ولی کاش حداقل جواب رفتار هر آدمی ، چه خوب و

چه بد ، با نامردی داده نمی شد...

امشب دلم واسه مسعود توی فیلم روز حسرت هم خیلی سوخت ... واسش گریه کردم...

احساس کردم خیلی غریب و درمونده شده ... دلم واسه همه می سوزه ...

خیلی تصمیمای تازه دارم وخیلی فکرای جدید توی مخمه !!!

می خوام یه زندگی جدیدو شروع کنم ... بعدا دوباره می یام و از فکرام می گم ...

 

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی ،

برایم جام سرمستی بنوشی ...

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی ،

منو با خود ببر تا اوج خواستن ؛

بگو با من که با من زنده هستی ...

که من بی تو نه آغازم ، نه پایان

تویی آغاز روز بودن من ...

نذار پایان این احساس شیرین ،

بشه بی تو غم فرسودن من ...

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری ...

به ارزش های ایثار محبت ،

به پایم اشک خوشحالی بباری ...

بذار از داغ دستای تنهات

بگیره حرم گرما بستر من

بذار با تو بسوزه جسم خستم ،

ببینی آتش و خاکستر من ...

تو ای تنها نیاز زنده موندن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت ،

اگه خواستی بیایی دیدن من ...

که من بی تو نه آغازم ، نه پایان

تویی آغاز روز بودن من ...

نذار پایان این احساس شیرین ،

بشه بی تو غم فرسودن من ...

 

                                                                                

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 23:7 توسط مهسا گلی |


امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگینی می کند ،

مانده ام که از چی بنویسم ...!؟

از آن هایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند ، یا از تو

که همیشه حرف های مرا می خوانی ...!؟

از چه بنویسم ...!؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که

سوت و کور است ...!؟ از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان ...!؟

از خاطراتی که باتو در باران خیس شد یا از غزل هایی که هیچ وقت سروده نشد ...!؟

از چه بنویسم ...!؟ از نامه ای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز

برایت نسرودم ...!؟

از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم ...!؟

من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد باهم در آن قدم بزنیم ... من دلبسته ی درختی

هستم که فرصت نشد اسممان را رویش حک کنیم ...

من منتظر پنجره ای هستم که عطر تورا دوباره به من نشان بدهد ...

ای عشق ناگزیر من ؛

اگر قرار باشد بنویسم ، باید در همه ی سطرهای دفترم حضور داشته باشی ...

نفس های تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند ...!

من از اولین روز آفرینش ، چشم به راهه نگاه جذاب توام ...

                                                                   کی مرا می بینی ...!؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 13:24 توسط مهسا گلی |


 می گی هنوز تو فکرمی ... بعضی شبا خواب نداری ...

 

می گن با یکی دیدنت ... می گن خیلی دوسش داری ...

 

می گی مگه می شه منو یه روز فراموش بکنی ... !؟

 

می گن به هرچی اون بگه ، بدن شک گوش می کنی ...

 

گوشی رو بر می داری و چند وقت یه بار زنگ می زنی ...

 

چند وقت یه بار به آرزوم ، به رویاهام رنگ می زنی ...

 

بعدش شلوغ می شه سرت ، یهو می گی باید بری ...

 

خوب می دونم تو زندگیم خیلی باشی ، مسافری ...

 

خیلی ممنون که می پرسی حالمو ... خیلی ممنون نگرانی واسه من ...

 

خیلی ممنون که می خوای بدونی با کیم ، کجام ...!؟

 

خیلی ممنون ...

 

پس چرا دلت نمی سوزه واسه

سادگیام ................ !؟

                                                   مهسا ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 15:5 توسط مهسا گلی |


خوب ... دیروز وارد ماه شهریور شدیم ... ماه بسیار خوبیه چون

گلای مهربون و نازی مثل من مهسا خانمی -  توی این ماه

به دنیا اومدن ...

من به خودم افتخار می کنم که اینقدر دخمل گل و ناز و مهربون و

دوست داشتنی ای هستم ...................

این پست به افتخار خودم و ماه شهریور و هرچی گله متولده شهریوره !!!

راستی لیلا جونم می دونم که می یای اینجا ... واسه همین می خوام

همین جابهت بگم که خیلی زیاد دوستت دارم ... خیلی خانمی ...

ماه دیگه هم که تولده !؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نمی ذارن با تو باشم ... باتو که با من مهربونی ...

نمی ذارن از تو باشم ... ازتو که از توی چشمام حرفامو می خونی ...

این دروغه که شنیدی من از تو دل بریدم ...

به خدا من بدون تو یه لحظه هم نفس راحت نکشیدم ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 17:10 توسط مهسا گلی |


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 22:43 توسط مهسا گلی |


 چرا اون منو نمی خواد !؟                چرا پیشم نمی یاد !؟

 

چرا از اشک چشمام ،                     دلش به رحم نمی یاد !؟

 

آخه اون که پناه منه                       اون که تکیا گاهه منه

 

واسه چشماش می میرم                  آخه این گناه منه

 

یه دستام توی دستش بود               یه روز عشقم دوتا چشماش بود

 

حالا این منم که درگیر یه دیوونه به زنجیرم ............

                                                             مهسا ... 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 14:52 توسط مهسا گلی |


 

تا گرم آغوشت شدم ... چه زود فراموشت شدم ...

 

تقصیر تو نبود ... خودم باری روی دوشت شدم ...

 

کاشکی دلت بهم می گفت نقشه ی قلبمو داره ...

هرکی زد و رفت و شکست ، یه روز یه جا ، کم می یاره ...

احساس سوختن

 

سبب منم که می شکنم ، اما حرفی نمی زنم ...

 

دست تو ؛ تو دست من بود ، دلت اما جای دیگه ...

 

تو خودت خبر نداری ، اما چشمات اینو می گه ...

 

مدتی بود حس می کردم که دلت یه جا اسیره ...

 

پشت پا زدی به بختت ، کی واست جز من می میره !؟

بودنم با تو حرومه ... دیگه همه چی تمومه ...

 

آخ که این لحظه چه شومه .................

 

دیگه پشت دستمو داغ می کنم ، که تا زنده ام عاشق هیچکی نشم ...

 

 

تو همونی که می گفتی تو دنیا ، هیشکی مثل من پیدا نمی شه ...

 

تو همونی که می گفتی قلبم ، مال تو باشه واسه همیشه ...

 

پی اسم تو می گشتم ته یک فنجون خالی ...

 

دنبال یه طرح تازه ، یه تبسم خیالی ...

 

فنجون های لب پریده ، قهوه های نیمه خورده ...

 

من و عشقی که واسه همیشه مرده ....................

 

من که چون شمعی به شام تار تو افروختم ...

 

هرچه کردی با دلم ، از شکوه لب را دوختم ...

 

روز و شب بوده دعای من سلامت بودنت

 

پس چرا آتش شدی ، از شعله هایت سوختم ...

 

 

می گذرم از شب و باور می کنم که تموم قصه ها پر از غمه ...

 

باز دوباره جای زخم بی کسی ، روی قلبم چشم به راهه مرحمه ...

 

می گذرم از تو که اوم غریبه ای ...

 

اون که تنهاییمو زیر پا گذاشت ...

 

آینه ی قدیمیمو شکست و رفت ... تا ابد دل منو تنها گذاشت ...

 

نمی بخشم

 

من از تبار غربتم ... از آرزوهای محال ...

 

قصه ی ما تموم شده ، با یه علامت ؟ ...

 

نبودی

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 23:5 توسط مهسا گلی |


+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 13:51 توسط مهسا گلی |


خوب دیگه ... امروز وبلاگم یک ساله شد !

 

تبریک می گم به خودم ... الهی قربون خودم بشم که

 

خیلی زحمت کشیدم واسش ...   

البته الان باید وبلاگم بیشتر از یه سال داشته باشه ...

 

ولی به خاطر خل بازی من لو رفت و  مجبور شدم این

 

یکی رو درست کنم ... اون موقع ها عنوانش این بود :

 

اینقدر دلم می خواد یه بار بهم بگی کجا بودی !؟

 

بگم که جز پیش شما دل می تونه کجا باشه ؟؟؟

 

خدائیش من عجب دختر گلی هستم ... خانمم ... مهربونم ...

 

 مگه نه ؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 11:6 توسط مهسا گلی |


حیف نمی شه بمونی کنارم                من که جز تو کسی رو ندارم

 

کاش که پیشم بمونی یه لحظه ...          این یه لحظه به یک عمر می ارزه ...

 

توی چشمام نگاه کن یه روده              این چشا بی تو عاشق نبوده ...

 

من نمی خوام که با غم بسازم             من نمی خوام به اشکام بنازم ...

 

آی تو که از نگاه من بریدی                با چنگ و دندون به هوا پریدی

 

خواستم با اشکام راهتو ببندم                 حیف که چشاتو بستی و ندیدی ...........

                                                مهسا ...                            

 

 

نمی دونم یادت میاد که چه روز وشبی داشتیم با هم !؟؟؟

 

زیربارون ... زیر برف ...

 

می گفتی :

               دوستت دارم ،

                                   تا روزقیامت ...

 

                                         چه زود قیامت شد ... !!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 16:11 توسط مهسا گلی |


 دلم تنگ است ... به خاطرات می روم ...

 

به خاطرات با تو بودن ... به لحظات در کنار تو بودن ...

 

دلم تنگ است ... به خاطرات می روم ...

 

به دقایقی که با تو سپری کردم ... به هر ثانیه اش سرک می کشم ...

 

دلم تنگ است ... به خاطرات می روم ...

 

به مسیری که با تو پیمودم ... به تمامی رد پایت ...

 

هنوز دلم تنگ است ... ولی این بار در خاطرات بازهم به لحظه ی

 

جدایی از تو می رسم ...

 

واین لحظه کاش هنوز همان لحظه ی اول بود ...

 

دلم تنگ است ........................

 

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 0:1 توسط مهسا گلی |


 

                            ای که بی تو خودمو ، تک و تنها می بینم

 

 

هرجا که پا می ذارم          تورو اونجا می بینم

 

یادمه چشمای تو            پر درد و غصه بود

 

قصه ی غربت تو         قد صدتا قصه بود

 

یاد تو هرجا که هستم با منه

 

داره عمر منو آتیش می زنه

 

تو برام خورشید بودی        توی این دنیای سرد

 

گونه های خیسمو           دستای تو پاک می کرد

 

حالا اون دستا کجاست ؟؟؟     اون دوتا دستای خوب

 

چرا بی صدا شده                 لب قصه های خوب

 

من که باور ندارم                 اون همه خاطره مرد

 

عاشق آسمونا ،،،                   پشت یک پنجره مرد

 

آسمون سنگی شده                     خدا انگار خوابیده

 

انگار از اون بالاها                    گریه هامو ندیده

 

یاد تو هرجا که هستم با منه

 

داره عمر منو آتیش می زنه ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 11:58 توسط مهسا گلی |


در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم ..!!!

 

و در بی کسی ام برای تو که همه کسم بودی گریه کردم ...!!!

 

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم ...!!!

 

در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و

 

اکنون نیستی ایستادم  و آرام گریه کردم ...!!!

                                                                             

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 15:33 توسط مهسا گلی |


همیشه این گونه بوده است ... کسی را که خیلی دوست داری ،

 

زود از دست می دهی . پیش از آنکه خوب نگاهش کنی ...

 

مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود ... فکر می کردی

 

می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید

 

از پشت کوه ها سرک می کشد در کنارش باشی ...

 

هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی ;

 

هنوز همه ی لبخند های خود را به او نشان نداده بودی ...

 

همیشه این گونه بوده است ... کسی که از دیدنش سیر نشده ای ،

 

زود از دنیای تو می رود ... وقتی به خود می آیی که حتی ردی

 

از او در خیابان نیست ...

 

فکر می کردی می توانی با او به همه ی باغ ها سر بزنی و

 

 

خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی ...

 

هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موج ها می رفتی ;

 

هنوز ساعت های صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی ...

 

همیشه این گونه بوده است ... وقتی دور و برت پر است از

 

نیلوفرهای پرپر ، خواب های بی رویا و آینه های بی قاب ;

 

 

وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ، ناباورانه او را

 

در کنارت نمی بینی !

 

 

فکر می کردی دست در دست او ، خنده کنان به آن سوی

 

نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد .

 

هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی ...

 

هنوز ترنه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی ...

 

همیشه این گونه بوده است ... او که می رود ، او که برای همیشه

 

می رود ، آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی ...

 

از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید ...

 

احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای ...

 

احساس می کنی کلمات لال شده اند ، پل ها فرو ریخته اند ،

 

دست ها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند ...

 

                                            همیشه این گونه بوده است !!!

 

                                                                                مهسا ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 14:47 توسط مهسا گلی |


 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 15:52 توسط مهسا گلی |


 

توی کوچه های خلوت راهی عشق تو بودم

 

راهی ترانه هایی که برای تو سرودم

 

زیر لب می خوندم آروم ، تک تک ترانه هاتو

 

به امیدی که دوباره می شنوم بازم صداتو

 

ولی هر چی انتظار کشیدم نیومدی

 

هر چقدر تو کوچه ها قدم زدم نیومدی

 

همه ی ترانه هام توی گریه گم شدن

 

زیر پام خیس شد از اشکام ، تو بازم نیومدی

 

به خودم می گفتم هر جا که باشی می یای سراغم

 

آخه گفته بودی جز تو هیچ کسی رو دوست ندارم

 

باورم نمی شد از من ببری واسه همیشه

 

آخه گفته بودی عشقت توی جونم کرده ریشه

 

گفتم آخه مگه می شه تو به یاد من نباشی ؟؟؟

 

مگه می شه که بخوای تو بری و ازم جدا شی ؟؟؟

 

ولی هر چی انتظار کشیدم نیومدی

 

هر چقدر تو کوچه ها قدم زدم نیومدی

 

همه ی ترانه هام توی گریه گم شدن

 

زیر پام خیس شد از اشکام ، تو بازم نیومدی ...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 14:50 توسط مهسا گلی |


دلم برات تنگ شده...!

 

کجایی ...!؟

 

چرا تو بغلم نیستی ...!؟

 

چرا حست نمی کنم...!؟چرا نفسات به صورتم نمی خوره ...!؟

 

اشکام........اشکام داره صورتمو می سوزونه....!!!

 

این اشکا چرا اینقدر داغن.............!؟؟؟

 

گریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

من که گریه یادم رفته بود...!

 

 تو چطور تونستی گریه رو به یاد من بندازی...!؟

 

اشکامو پاک نکن... تو هم با من گریه کن ...

 

لذت می برم ...

 

از اینکه عشقم با من گریه کنه لذت می برم ...!

 

می خوام.................!!!

 

بوتو میخوام ...

 

بوی گردنتو!

 

 می دونی چرا ... !؟

 

چون بوی وجودتو می ده ... !

 

می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

می شه غیر از من کسی این بورو نفهمه ...!؟حسش نکنه ... !؟

 

حتی اگه من نباشم ... 1؟

 

می خوامت ...

 

می خوام پیشم باشی...

 

می خوام حست کنم................

 

بوتو ...نفستو ...وجودتو ...می خوام باورت کنم ...!

 

قلبم .......................

 

باز درد میکنه... 

 

داره میزنه ...تند تند میزنه ...!

 

مثل قلب گنجشکی که 3 ثانیه تا گلوله فاصله داشته باشه ...

 

نکن ............. !

 

توروخدا اذیتم نکن ...

 

من که اینقدر تورو دوست دارم ...

 

توکه اینقدر دوسم داری ...

 

چرا اذیتم میکنی ... !؟

 

نکن ................

 

خدا رو خوش نمی یاد .........

 

حالم بده....................................................

 

بازم میگم :

 

   ( دوست دارم ... حتی اگه رسیدنی توش نباشه ! )

 

 

 

 

اینم عکس من :

 

 

                 مهسا ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 16:55 توسط مهسا گلی |


 من نمی دونم چطور شد ...

 

                          من چه جوری دل سپردم ...

 

من فقط دیدم که چشماش ،

 

                         پر بارونه و خواهش ....

 

عاشقونه منو برده ،

 

                    تا ته حس نوازش ..................

 

دلم گرفته از آدمایی که می گن دوستت دارم ،

 

اما معنیش رو نمی دونن ...

 

از آدمایی که می خوان مال اونا باشی ،

 

اما خودشون مال تو نیستن ...

 

از اونایی که زیر بارون واست می میرن ،

 

اما وقتی آفتاب می شه همه چی یادشون می ره ............

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 13:1 توسط مهسا گلی |


روز پدر رو تبریک می گم ...

بابایی من که اینجا نمی یاد ولی می خوام بگم که بابا جونم بهترین

بابای دنیاست ... مثل بعضی باباها نامرد نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ...

البته قصد توهین به شخص خاصی ندارم  

از بعضیا که فکر می کنن خیلی بابای خوبی هستن ...

واقعا واسشون متاسفم ... البته لی لی می دونه من چی می گم !؟

 

 

                                                                                        

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 1:14 توسط مهسا گلی |


روزی که می گفتی من با تو می مانم           روزی که دانستی من بی تو می میرم

 

 

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم            بازنده من بودم ، این بوده تقدیرم

 

 

خوش باوری بودم ، پیش نگاه تو                هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو

 

 

عاشق نبودی تو ، من عاشقت بودم            در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

 

 

آرام و آسوده در خواب خوش بودی              یک لحظه من بی تو ، هرگز نیاسودم

 

 

من با نفس هایم نام تورا خواندم                کاش ای ............ با تو نمی ماندم

 

 

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود         دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود

 

 

روزی به من گفتی دیگر  نمی مانم              گفتم که می میرم ، گفتی که می دانم

 

 

باور نمی کردم هرگز جدایی را                       آن آمدن با عشق ، این بی وفایی را ..........

 

 

                                                                                      این بی وفایی را ...

 

                                                                                         این بی وفایی را ... 

 

 

 

       

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 15:51 توسط مهسا گلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin